۴ مرداد ۱۳۹۳

با پوزش از تاخیر

بر روی نقطه چینی که باید بر روی آن مبلغ یا مقدار طلا آلات را برای ثبت در دفتر و سند نکاحیه بنویسند ، چیزی قید نشده بود.

در روز عقد از پدر عروس پرسیدم که برای خریداری طلا آیا توافقی کرده اید و می خواهید چیزی نوشته بشود یا نه ؟!

پدر گفت : چیزی توافق نشده اما بذارید مشورت کنم.

او رفت و با مادر عروس مشورتی گرفت و بازگشت و با همان خوش رویی بدو ورود به دفتر گفت : ما نمی خواهیم درحال حاضر بر داماد برای خرید طلا فشاری وارد بیاید . بنویسید که داماد ظرف مدت ۵ سال ده میلیون تومان طلا برای عروس بخرد.

آن نقطه چین که پیشتر سخنش رفت ، همچنان خالی ماند و خواسته آنان به عنوان شرط در دفتر ثبت شد و عروس و داماد احتمالا طی پنج سال با آرامش خاطر گهگاهی برای خریدن قطعه ای طلا راهی بازار طلا می شوند..

تجربه یک عاقد : کار خوب را باید گسترش داد .


۱۸ تیر ۱۳۹۳

چند روزی بود که به محضر رفت و آمد می کردند . مدارکشان را که کامل کردند نزد من آمدند.

” پدرم حال خوبی نداره . نمیتونه بیاد سر عقد. میشه بدون حضور اون خطبه عقد رو بخونین؟”

جواب دختر منفی بود. گفتم که اگر ایشان بیمارند و نمی توانند حرکت کنند و به محضر بیایند یا مثلا در بیمارستان بستری هستند من می روم و همانجا از او وکالت می گیرم. دیگر نیازی به آمدن به محضر ندارند.

گفت : نه آخه.. اونجوری نیست … پدر من یه جورایی مشکل روانی داره . اگه بیاد اینجا آبرومونو میبره.

متوجه قضیه شدم . گفتم اشکالی ندارد. بگذارید زودتر بیایند تا وکالت بگیرم.

گفتند که : اینجاست .. تو ماشینه . اگه می خواین بگم بیاد.

پدر آمد . او عرض سالن دفتر را به سرعت طی می کرد و بالا و پایین می پرید.. گاهی خنده های رعب آور می کرد و گاه بحثی را ظاهرا منطقی اما بی سرو ته و طولانی پی می گرفت هرچند نسبت به عقد دخترش کاملا آگاه بود .

روز عقد وقتی مهمانها آمده بودند و عروس و داماد منتظر شروع مراسم، پدر را آوردند و در همان محوطه حیاط دفتر ، همکارم اوراق را برد و با قرار دادن بر روی صندوق عقب خودرو گلکاری شده ،  آنها را در مقابل پدر قرار داد تا امضا کند.

تجربه یک عاقد : پدر مجروح جنگی بود.. موج انفجار بیست و چند سال بود که او را به این عذاب فراخوانده بود… برای خود و برای خانواده .


۱۲ تیر ۱۳۹۳

دختر ، فارغ التحصیل دکترای تخصصی بیوشیمی بود و متولد تبریز زاده شده از مادری اهل گرگان و پدری اهل یاسوج .

او که عضو هیات علمی دانشگاه کرمان بود ، برای گرفتن برگه آزمایش به دفتر ما مراجعه کرد تا با پسری که کارشناس ارشد کامپیوتر بود ازدواج کند…. پسری متولد بجنورد ، زاده شده از مادری اهل کرمانشاه و پدری اهل تهران که پدر ومادرش در سمنان زندگی می کردند و خود او هم اکنون در اصفهان دارای یک شرکت کامپیوتری است.

غیر از خانواده عروس که ساکن پایتخت بودند دیگران  برای مراسم عقد عجله داشتند چون هرکدام باید به استان محل زندگی و کارشان برمیگشتند .

تجربه یک عاقد : ببخشید در ایران شما نمایندگی ” گینس ” می دانید کجاست ؟!!!


با پدر و مادرم وخواهرم رفتیم محضر، خانواده داماد نیم ساعت دیر تر از ما اومدن وقتی عاقد زیر لفضی  خواست مادر داماد گفت یادم رفته بیارم همین باعث ناراحتی مادرم شد که بد از عقد بهشون گلگی کرد و دعوای لفظی شد منم که واسه دیر اومدن و زیر لفظی وخیلی چیزای دیگه ناراحت بودم حسابی گریه کردم ، بعد محضر پدرم گفت همگی شام بریم بیرون مهمهن ما، مادر شوهرم گفت نه و به من پیشنهاد داد همراهشون برم، منو برد قبرستان، سر قبر دخترش… تو قشنگ ترین روز زندگیم! اینم از قصه ی پر غصه ما لطفا در خاطرات بگزارید

عقد ما یه عقد ساده تو محضر بود. قرار شد بخاطر خرج و مخارج زیاد فقط یک جشن عروسی بگیریم و فقط بعد از محضر به آنهایی که آمده اند شام بدهیم. مامانم که همیشه به غقدهای مهمانی رفته بود توقع چنین عقدی را برای تک دخترش نداشت و توی ذهنش یک مراسم شلوغ تصور میشد. بعد از خواندن خطبه عقد و بله گفتنِ من، مامانم که دید همه عین ماست نشسته اند ، خودش شروع کرد به کل کشیدن و زدن دمبک روی میز دفترخانه! [بعد هم صندوق صدقات دفترخانه را برداشت و دمبک میزد!! و پول خردهای صندوق به آهنگ ریتم داده بود و عاقد هم که مردی ۳۵ ساله بود حدودن لبخندی بر لب داشت و اصلن از کار مادر ما شاکی نبود] بعد مامانم در همان حال گفت عمه ها خاله ها چرا کاری نمیکنین؟؟؟؟ خواهر دوماد، تو الان باید خودتو بکشی [از خوشحالی و شادی کردن منظورش بود]. خواهر شوهرم هم با تعجب و خیلی جدی گفت: من اگه خودمو بکشم که دیگه نیستم!

به پسری علاقه مند شده بودم از همه لحاظ خوب بود فقط خانواده ام ازش خوششون نمی اومد به خاطر عدم ارتباط من با اون پسر به اجبار مادر و خواهرم به ازدواجی اجباری تن دادم آن هم در شرایط روحی بسیار بد چون من و اون پسر همدیگر رو خیلی دوست داشتیم. روز عقد رفتیم محضر از در خونه تا محضر زیارت عاشورا میخوندم انگار دارم میرم قتلگاه وقتی وارد محضر شدیم تعداد اونها زیاد بود ماهم زیاد بودیم وقتی عاقد داشت مهریه رو میخوند پدر داماد گفت مهریه عند الاستطاعه است و مادر گفت نه عند المطالبه خلاصه یهو نمی دونم چی شد برادم گفت مگه اومدید بز بخرید به خاطر ۳۱۳ سکه چونه میزنید اونم الان یهو شد دعوا همه همدیگرو میزدند مادرم همه فامیل رو از محضر برد بیرون بعد از یه کتک کاری مفصل و فوش و فوش کاری من آروم چادر مشکیم و کردم سرم و اومدم بیرون زیاد هم برای من بد نشد نمی دونید چه صحنه بدی بود داماد از همه بددهن تر خودشو نشون داد و این در حالی بود که سند ازدواجمون هم نوشته شده بود فقط مونده بود خطبه خلاصه بعد از اون زیاد پسره پاپی من شد اما این دیگه شد بهانه من حالا با گذشت چهار سال از اون قضیه من با پسر مورد علاقه ام دو ساله ازدواج کردم و خانواده ام هم خیلی دوستش دارند

مرداد سال ۵۹ بود کنار سفره عقد نشسته بودم سفره ای که با هزار سختی تدارک دیدم همه وسایل رو تزئین کرده مثل قران با روبان های خوش رنگ گل درست کرده روی جلدش چسبانده بودم ومرتب تو سفره با سلیقه چیده بودم عاقد امد طرف مقابل من داماد نشست وشروع کرد به مزه پرانی وشوخی کردن وبعد از مدت کم خودشو اماده کرد برای خواندن عقد دوستان به من اشاره کردن که موقع خوندن عقد قران رو باز کنم وبخونم وای تا من قران رو برداشتمو عاقد چشمش به قران اقتاد عصبانی شد و اخطار داد تا قران رو عروس خانم به حالت اولش در نیاورد من عقد رو جاری نمیکنم حسابشو بکنید اگه حرفشو گوش میکردم وروبانهارو برمیداشتم همه بهم میخندیدن ومیگفتند ببینید عجله داره چه تند تند داره روبانها رو میکنه اگه حرف عاقد رو اهمیت نمیدادم ونمیکندم عاقا خر میشد مونده بودم خدایا چکار کنم ……….. پیش خودم گفتم هرچه با داباد بذار هرچی میگن بگن میخندن بخندن روبانها رو بکنم تا عاقد ابهتش حفظ بشه کلی وقت گرفت تا همه روبانها رو کندم لاکهای ناخنام کنده شد وخودمم خجالت میکشدم ولی عاقد بی انصاف بسته رو نمیگفت همش با عصبانیت نگا ه میکرد که مبادا دیگران اینکار رو برام انجام بدن خلاصه خنده ها ونگاه های مهمانها ویک دندگی عاقد برام شد خاطره

سر عقد من وقتی عاقد واسه اولین بار گفت عروس خانوم وکیلم تا ۱۰ ثانیه هیچ کس نگفت عروس رفته گل بچینه و این حرف ها بهد شوهر عمه ام با لحن شوخ گفت امسال بارون نیومده گل ها همه خشکیده که عروس نرفته گل بچینه بعد دیگه خاله ام گفت …

حس میکنم من بدترین عقد راداشتم چون یک سال بودپدرم تنهام گذاشته بودوعمرش به دیدن من تولباس عروسی نکشیدبرای همین همه احساس بزرگتری ودستوردادن میکردن.

اون وسط برادرکوچیکم شروع کردبه بهانه اوردن وقهرکردورفت وهمسرم واسه اینکه تامهمانهانیومدندجو رادرست کنه ازارایشگاه رفته بوددنبالش وبعدهم مستقیم امدسرسفره عقد.

وقتی عاقدصیغه من راخوندونوبت همسرم که شدگفت شناسنامه بدیدهمه کیفهاشون رادیدندوفراموش کرده بودندبیارند یک شیرتوشیری بود که نگو عاقدهم بست نشسته بودوبه هیچ وجه راضی به خوندن صیغه نمیشدتایک ساعت بعدکه شناسنامه رسید

۸ آبان عقدم بود….
می خواستیم شام بدیم به عاقد گفتیم بیاد غذاخوری اونجا خطبه رو بخونه و شام بخوریم بریم خونه…
رفتم غذا خوری دیدم یه سفره عقد خوشگل بازه هر چقد منتظر موندم جمع کنن جمع نکردن! ما سفره عقد اینا هیچی نگفته بودیم بیارن
مسئول غذاخوری گف قبل شما اتفاقا یه نفر عقدش بود بهشون گفتم بعد شما هم عقد هست سفره شو نبرد گف بذا نفر بعدم استفاده کنه آخر وقت میایم جمع م یکنیم
واسه من که خیلی خاطره خوبی بود…

من سر عقد خواهرم ۱۸ سالم بود و چون تنها خواهر عروس بودم وظیفه خطیر قندسابی به من محول شده بود. وقتی عاقد داشت خطبه را جاری می کرد من که فکر میکردم هرچی قند ها بیشتر سابیده بشن عروس داماد خوشبخت تر میشن انقدر قند ها را محکم می سابیدم که یکیش از وسط شکست.
از اون طرف هم خانواده دامادمون تقسیم کار کرده بودن که کی سر سفره را بگیره، کی گل بچینه بگه و … که البته مارا هیچ جای کار حساب نکرده بودن متاسفانه، اونا دوست داشتن داماد دختر خاله شو بگیره برا همین موافق هیچ دختر دیگه ای نبودن. وقتی عاقد گفت وکیلم؟ مسئولین امر که همون خانواده داماد بودن هیچی نگفتن، عمدی بود یا سهوی من نفهمیدم، عاقد طفلی منتظر بود که یکی بگه عروس رفته گل بچینه، منم چون مسئولش نبودم می ترسیدم حرف بزنم بعدا اونا خواهرمو اذیت کنن تو زندگی مشترک. این بود که بعد چند ثانیه دلم را زدم به دریا و اومدم بگم عروس رفته گل بچینه که دیدم خواهرم خودش خیلی آروم میگه من رفتم گل بچینم، دامادمون هم که خیلی خوشش اومده بود جلو همه برگشت گفت: قربوووووونت برم من

از طرف: خواننده

توی همسایگی ما یه دختر مهربونی بود که ۲۲ سالش بود و خواهرش ۱۸ سالش
دختر خانم ۲۰ ساله به خونه بخت میره و با شوهر مهربون تر از خودش ازدواج میکنه
بعد از ۲ سال خدا بهشون یه دختر نازو دوست داشتنی میده اما در حین حاملگی دکترا متوجه یه تومور بدخیم تو سر دختر مهربون قصه میشن
و بعد از ۴۰ روز که بچه به دنیا میاد خانم مهربون قصه میره اون دنیا
حالا بعد از ۵ ماه خاله مهربون دختر کوچولو شده مامانش….

من از سردفتر ازدواج خاطره خوبی ندارم. چون یه باری که ازدواج کردم و میخواستم شرط ضمن عقدِ طلاق رو بگیرم اون مدتی که قبل از عقد میرفتیم و میومدیم، فهمیدم که سر دفترِ بی شعور هر وقت که شوهرم به تنهایی اونجا مراجعه میکرد اون رو از این کار بازمیداشت و بهش از عواقب دادن حق طلاق به زن حرف میزد و من هر وقت تنها میرفتم یه جور دیگه وانمود میکرد طوری که من فکر میکردم جلوی شوهرمم همینجوری حرف زده و مشکلی پیش نمیاد. خلاصه که میخواستم بدونم آیا همه سردفترها اینجوری هستند که دوگانه عمل کنند و جلوی آقا یه جوری حرف بزنند و جلوی خانم یه جور دیگه؟!


جهت دریافت آخرین مطالب یک عاقد در ایمیل خود، عضو شوید.

لطفاً در اول ایمیل خود www نگذارید.


  • افراد آنلاین : 2
  • بازدید امروز : 2814
  • بازدید دیروز : 3870
  • بازدید کل : 1548325
  • تاریخ آخرین به روز رسانی : ۱۳۹۳/۰۵/۰۴
  • تبلیغات به رنگ زرد

  •