۲۶ مرداد ۱۳۹۳

یک ساعتی طول کشید که تعداد زیادی از همراهان داماد و عروس به ویژه پدر و مادر و دایی و چندتن دیگر از نزدیکانش و پدر و برادر داماد با او کلنجار می رفتند و از او می خواستند تا از این خواسته صرف نظر کند ، اما او زیر بار نمی رفت.

عروس که بنا بود با آن لباس سپید پف کرده بعد از مراسم عقد در محضر ما ، به سمت تالار برود و عروسی اش را جشن بگیرد با جوان باریک اندامی که به هر دری می زد تا او را راضی کند دست بردارد از این شرط ،   شرطی گذاشته بود که دیگران را برآشفته کرده بود.

خانواده داماد نوشتن این شرط را مایه شرمگینی  و خانواده عروس طرح کردن آن را هم ناپسند می دانستند. آنها مدام به من می گفتند که آخر شما که این همه ساله تو این کاری یه همچین چیزی شنیده بودی ؟ و من می گفتم : خیر این اولین بار است اما این دلیل نمی شود که عروس تنواند این شرط را بگذارد.. قانون به او اجازه می دهد .

آنها برای گفتگو به اتاق انتظار می رفتند و بعد پدر عروس و پدر داماد می آمدند و می گفتند : ننویس آقا ننویس عروس موافقت کرد شرط رو خط بزنید و من که برای پرسش از عروس می رفتم ، می گفت : نه من صرف نظر نمی کنم و این شرط باید نوشته بشه.. داماد می گفت : دست بردار تورو خدا … زندگی که اینجوری شروع بشه به خدا عاقبت نداره و عروس می گفت : تو اگه قصدی نداری چرا شرط رو امضا نمی کنی ؟! حتما قصدی داری دیگه ؟! و داماد می گفت : بابا من دارم امشب با تو عروسی می کنم . چه قصدی ؟! این حرفا چیه ؟!

خلاصه پس از کلنجار بسیار دو خانواده ، وقتی برای آخرین بار نزد عروس رفتم او از شرطش صرف نظر کرده بود و من بر روی این جمله که به عنوان شرط ضمن عقد در برگه پیش نویس نوشته شده بود خط قرمزی کشیدم : زوج ضمن عقد نکاح به زوجه اختیار می دهد در صورت اثبات خیانت زوج ، زوجه ضمن مراجعه به دادگاه و انتخاب نوع طلاق خود را مطلقه نماید.

تجربه یک عاقد : اخیرا دامنه شرط های  عروس خانم ها گسترده تر شده است .


۲۱ مرداد ۱۳۹۳

پنجاه سال از عمر “حسن” گذشته بود و او چیزی نشنیده بود و کلامی سخن نگفته بود.

حسن که با چهره ای آفتاب سوخته ، قدی بلند و هیکلی تنومند اهل استان لرستان بود و تا این زمان ازدواج نکرده بود ، حالا درکنار دختر عموی ۵۵ ساله اش نشسته بود تا زندگی شان را به هم پیوند دهند.

دختر عموی حسن ۵ سال بود که از شوهرش جداشده بود و حالا دیگر هم زن حسن می شد و هم از این مرد تنها مراقبت می کرد .

آنها شرطی را موقع ازدواج ثبت کردند که حسن سه دانگ از سهم ارث  منزل پدری اش را به نام دخترعمو انتقال دهد.

برای توافق و تفهیم این مطلب به حسن وقت زیادی صرف کردم و او با وساطت و ترجمه برادرش شرط را پذیرفت.

تجربه یک عاقد : چرا باید فردی با یک نقص مادرزادی عمری از زندگی مشترک  بی بهره ماند ؟


۱۸ مرداد ۱۳۹۳

خط زیبای تحریری که دربرگه پیش نویس توافقات و ستون شرایط نوشته شده بود نشان از مردی می داد منظم و بازنشسته و مقتدر ….

” عروس هرسال تابستان ۱۰ تا ۱۵ روز به همراه پدر ، مادر ، خواهران و برادران و خانواده آنها به شمال کشور و هرسال در تعطیلات نوروز به بنادر جنوبی کشور مسافرت نماید و زوج هم درصورت تمایل آنها را همراهی کند و در غیر اینصورت ممانعتی برای زوجه فراهم ننماید. “

این یکی از چندین شرطی بود که او برای ازدواج دخترش گذاشته و نوشته یود .

حدسم درست بود . روز عقد که او را دیدم با یک سرهنگ بازنشسته مواجه شدم اهل نقاط مرکزی ایران با چهره و لباسی مرتب و متانتی در رفتار که البته به خاطر نپذیرفتن شرطش از سوی ما برای درج در عقدنامه قدری هم از من مکدر بود .

تجربه یک عاقد : دارم به این فکر می کنم که دم ازدواج چه چیزها که به ذهن مردم نمی رسد !


با پدر و مادرم وخواهرم رفتیم محضر، خانواده داماد نیم ساعت دیر تر از ما اومدن وقتی عاقد زیر لفضی  خواست مادر داماد گفت یادم رفته بیارم همین باعث ناراحتی مادرم شد که بد از عقد بهشون گلگی کرد و دعوای لفظی شد منم که واسه دیر اومدن و زیر لفظی وخیلی چیزای دیگه ناراحت بودم حسابی گریه کردم ، بعد محضر پدرم گفت همگی شام بریم بیرون مهمهن ما، مادر شوهرم گفت نه و به من پیشنهاد داد همراهشون برم، منو برد قبرستان، سر قبر دخترش… تو قشنگ ترین روز زندگیم! اینم از قصه ی پر غصه ما لطفا در خاطرات بگزارید

عقد ما یه عقد ساده تو محضر بود. قرار شد بخاطر خرج و مخارج زیاد فقط یک جشن عروسی بگیریم و فقط بعد از محضر به آنهایی که آمده اند شام بدهیم. مامانم که همیشه به غقدهای مهمانی رفته بود توقع چنین عقدی را برای تک دخترش نداشت و توی ذهنش یک مراسم شلوغ تصور میشد. بعد از خواندن خطبه عقد و بله گفتنِ من، مامانم که دید همه عین ماست نشسته اند ، خودش شروع کرد به کل کشیدن و زدن دمبک روی میز دفترخانه! [بعد هم صندوق صدقات دفترخانه را برداشت و دمبک میزد!! و پول خردهای صندوق به آهنگ ریتم داده بود و عاقد هم که مردی ۳۵ ساله بود حدودن لبخندی بر لب داشت و اصلن از کار مادر ما شاکی نبود] بعد مامانم در همان حال گفت عمه ها خاله ها چرا کاری نمیکنین؟؟؟؟ خواهر دوماد، تو الان باید خودتو بکشی [از خوشحالی و شادی کردن منظورش بود]. خواهر شوهرم هم با تعجب و خیلی جدی گفت: من اگه خودمو بکشم که دیگه نیستم!

به پسری علاقه مند شده بودم از همه لحاظ خوب بود فقط خانواده ام ازش خوششون نمی اومد به خاطر عدم ارتباط من با اون پسر به اجبار مادر و خواهرم به ازدواجی اجباری تن دادم آن هم در شرایط روحی بسیار بد چون من و اون پسر همدیگر رو خیلی دوست داشتیم. روز عقد رفتیم محضر از در خونه تا محضر زیارت عاشورا میخوندم انگار دارم میرم قتلگاه وقتی وارد محضر شدیم تعداد اونها زیاد بود ماهم زیاد بودیم وقتی عاقد داشت مهریه رو میخوند پدر داماد گفت مهریه عند الاستطاعه است و مادر گفت نه عند المطالبه خلاصه یهو نمی دونم چی شد برادم گفت مگه اومدید بز بخرید به خاطر ۳۱۳ سکه چونه میزنید اونم الان یهو شد دعوا همه همدیگرو میزدند مادرم همه فامیل رو از محضر برد بیرون بعد از یه کتک کاری مفصل و فوش و فوش کاری من آروم چادر مشکیم و کردم سرم و اومدم بیرون زیاد هم برای من بد نشد نمی دونید چه صحنه بدی بود داماد از همه بددهن تر خودشو نشون داد و این در حالی بود که سند ازدواجمون هم نوشته شده بود فقط مونده بود خطبه خلاصه بعد از اون زیاد پسره پاپی من شد اما این دیگه شد بهانه من حالا با گذشت چهار سال از اون قضیه من با پسر مورد علاقه ام دو ساله ازدواج کردم و خانواده ام هم خیلی دوستش دارند

مرداد سال ۵۹ بود کنار سفره عقد نشسته بودم سفره ای که با هزار سختی تدارک دیدم همه وسایل رو تزئین کرده مثل قران با روبان های خوش رنگ گل درست کرده روی جلدش چسبانده بودم ومرتب تو سفره با سلیقه چیده بودم عاقد امد طرف مقابل من داماد نشست وشروع کرد به مزه پرانی وشوخی کردن وبعد از مدت کم خودشو اماده کرد برای خواندن عقد دوستان به من اشاره کردن که موقع خوندن عقد قران رو باز کنم وبخونم وای تا من قران رو برداشتمو عاقد چشمش به قران اقتاد عصبانی شد و اخطار داد تا قران رو عروس خانم به حالت اولش در نیاورد من عقد رو جاری نمیکنم حسابشو بکنید اگه حرفشو گوش میکردم وروبانهارو برمیداشتم همه بهم میخندیدن ومیگفتند ببینید عجله داره چه تند تند داره روبانها رو میکنه اگه حرف عاقد رو اهمیت نمیدادم ونمیکندم عاقا خر میشد مونده بودم خدایا چکار کنم ……….. پیش خودم گفتم هرچه با داباد بذار هرچی میگن بگن میخندن بخندن روبانها رو بکنم تا عاقد ابهتش حفظ بشه کلی وقت گرفت تا همه روبانها رو کندم لاکهای ناخنام کنده شد وخودمم خجالت میکشدم ولی عاقد بی انصاف بسته رو نمیگفت همش با عصبانیت نگا ه میکرد که مبادا دیگران اینکار رو برام انجام بدن خلاصه خنده ها ونگاه های مهمانها ویک دندگی عاقد برام شد خاطره

سر عقد من وقتی عاقد واسه اولین بار گفت عروس خانوم وکیلم تا ۱۰ ثانیه هیچ کس نگفت عروس رفته گل بچینه و این حرف ها بهد شوهر عمه ام با لحن شوخ گفت امسال بارون نیومده گل ها همه خشکیده که عروس نرفته گل بچینه بعد دیگه خاله ام گفت …

حس میکنم من بدترین عقد راداشتم چون یک سال بودپدرم تنهام گذاشته بودوعمرش به دیدن من تولباس عروسی نکشیدبرای همین همه احساس بزرگتری ودستوردادن میکردن.

اون وسط برادرکوچیکم شروع کردبه بهانه اوردن وقهرکردورفت وهمسرم واسه اینکه تامهمانهانیومدندجو رادرست کنه ازارایشگاه رفته بوددنبالش وبعدهم مستقیم امدسرسفره عقد.

وقتی عاقدصیغه من راخوندونوبت همسرم که شدگفت شناسنامه بدیدهمه کیفهاشون رادیدندوفراموش کرده بودندبیارند یک شیرتوشیری بود که نگو عاقدهم بست نشسته بودوبه هیچ وجه راضی به خوندن صیغه نمیشدتایک ساعت بعدکه شناسنامه رسید

۸ آبان عقدم بود….
می خواستیم شام بدیم به عاقد گفتیم بیاد غذاخوری اونجا خطبه رو بخونه و شام بخوریم بریم خونه…
رفتم غذا خوری دیدم یه سفره عقد خوشگل بازه هر چقد منتظر موندم جمع کنن جمع نکردن! ما سفره عقد اینا هیچی نگفته بودیم بیارن
مسئول غذاخوری گف قبل شما اتفاقا یه نفر عقدش بود بهشون گفتم بعد شما هم عقد هست سفره شو نبرد گف بذا نفر بعدم استفاده کنه آخر وقت میایم جمع م یکنیم
واسه من که خیلی خاطره خوبی بود…

من سر عقد خواهرم ۱۸ سالم بود و چون تنها خواهر عروس بودم وظیفه خطیر قندسابی به من محول شده بود. وقتی عاقد داشت خطبه را جاری می کرد من که فکر میکردم هرچی قند ها بیشتر سابیده بشن عروس داماد خوشبخت تر میشن انقدر قند ها را محکم می سابیدم که یکیش از وسط شکست.
از اون طرف هم خانواده دامادمون تقسیم کار کرده بودن که کی سر سفره را بگیره، کی گل بچینه بگه و … که البته مارا هیچ جای کار حساب نکرده بودن متاسفانه، اونا دوست داشتن داماد دختر خاله شو بگیره برا همین موافق هیچ دختر دیگه ای نبودن. وقتی عاقد گفت وکیلم؟ مسئولین امر که همون خانواده داماد بودن هیچی نگفتن، عمدی بود یا سهوی من نفهمیدم، عاقد طفلی منتظر بود که یکی بگه عروس رفته گل بچینه، منم چون مسئولش نبودم می ترسیدم حرف بزنم بعدا اونا خواهرمو اذیت کنن تو زندگی مشترک. این بود که بعد چند ثانیه دلم را زدم به دریا و اومدم بگم عروس رفته گل بچینه که دیدم خواهرم خودش خیلی آروم میگه من رفتم گل بچینم، دامادمون هم که خیلی خوشش اومده بود جلو همه برگشت گفت: قربوووووونت برم من

از طرف: خواننده

توی همسایگی ما یه دختر مهربونی بود که ۲۲ سالش بود و خواهرش ۱۸ سالش
دختر خانم ۲۰ ساله به خونه بخت میره و با شوهر مهربون تر از خودش ازدواج میکنه
بعد از ۲ سال خدا بهشون یه دختر نازو دوست داشتنی میده اما در حین حاملگی دکترا متوجه یه تومور بدخیم تو سر دختر مهربون قصه میشن
و بعد از ۴۰ روز که بچه به دنیا میاد خانم مهربون قصه میره اون دنیا
حالا بعد از ۵ ماه خاله مهربون دختر کوچولو شده مامانش….

من از سردفتر ازدواج خاطره خوبی ندارم. چون یه باری که ازدواج کردم و میخواستم شرط ضمن عقدِ طلاق رو بگیرم اون مدتی که قبل از عقد میرفتیم و میومدیم، فهمیدم که سر دفترِ بی شعور هر وقت که شوهرم به تنهایی اونجا مراجعه میکرد اون رو از این کار بازمیداشت و بهش از عواقب دادن حق طلاق به زن حرف میزد و من هر وقت تنها میرفتم یه جور دیگه وانمود میکرد طوری که من فکر میکردم جلوی شوهرمم همینجوری حرف زده و مشکلی پیش نمیاد. خلاصه که میخواستم بدونم آیا همه سردفترها اینجوری هستند که دوگانه عمل کنند و جلوی آقا یه جوری حرف بزنند و جلوی خانم یه جور دیگه؟!


جهت دریافت آخرین مطالب یک عاقد در ایمیل خود، عضو شوید.

لطفاً در اول ایمیل خود www نگذارید.


  • افراد آنلاین : 1
  • بازدید امروز : 1817
  • بازدید دیروز : 3496
  • بازدید کل : 1649423
  • تاریخ آخرین به روز رسانی : ۱۳۹۳/۰۵/۲۶
  • تبلیغات به رنگ زرد

  •